|
* هــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی چه سلامی چه علیکی،مگه دیگه جونی هم مونده که سلام علیک کنیم ،مادر سلام علیک کردن مال دوران جوونی بود ،الان که دیگه سن و سالی ازم گذشته و تا بتونم از کلمات فاکتور می گیرم. الهی که به تیره غیب دچار بشی، الهی که جز جگر بگیری،الهی که سنگ رو سرت بباره، الهی بیام حلواتو بخورم،آخه ذلیل مرده این چی بود که تو سفره ی من گذاشتی، آخه منو چه به درس خوندن، منو چه به ارشد قبول شدن، منو چه به کلاس تست رفتن،منو چه به کوفتو زهر مار.( اینا همش خطاب به کسی که منو وسوسه کرد درس بخونم) *اسمم بد در رفته،همه میگن این از بس درس می خونه لاغر شده خبر ندارن که شازده خانوم بعد از سه سال دانشجویی و زندگی در خوابگاه هنوز بلد نیست که غذا رو درست گرم کنه دیگه چه برسه به پختنش،بابا این لاغری من از سوء هاضمه ست نه چیزه دیگه ای. امان از آدمایی که پشت سر من صفحه می ذارن،حالا هر چی دیگه بود اینقده بهم بر نمی خوردا ولی وقتی بهم می گن خیلی درس می خونی میخوام فکشونو بیارم پایین. من آدمی نیستم که به دانشگاه و درس و مقش باج بدم. عمری نونه بازومو خوردم وبا افتخار اعلام میکنم که من به دهی که بدون منت و سر سوزنی زجر گرفتم افتخار می کنم. * دیدم خیلی خشن شدم، با خودم گفتم یه خورده تنوع ایجاد کنم بلکه این روحیه لطیف بشه، در نتیجه قالب وبو عوض کردم،خداییش نایت اسکین باید به من جایزه بده، اینقدی که من قالب عوض می کنم کسی عوض نمی کنه،حالا فعلا این قالب باشه بلکه این روحیه ی من لطیف شد. *تغییرات اساسی تو خونه ایجاد کردیم کل نما و دکراسیون خونه رو عوض کردیم. کابینتای آشپزخونه رو گفتیم بیان عوض کنن و چند تا خرده فرمایش دیگه، شما تصور کنید ۳ تا آدم با سه جور شغل مختلف تو خونه ی ما بودن، مامانم صدام زده میگه بدو فامیلات اومدن،کلی فکر از خودم در کردم ولی به شخص خاصی نرسیدم،رفتم ببینم که این فامیلا کین، یعنی فامیل بودنا. بابای فلان خواستگار برای کابینت اومده بود، داداش بیسار خواستگار برای یه کار دیگه،... خلاصه دوستانی که شما باشید قرار شد زن حسن علی جعفر بشم که هیچ کس دست خالی از خونه ی ما بیرون نره. *خدمتتون عرض کنم فعلا حس درس خوندن خونم اومده پایین، معلومم نیست که کی بر می گرده سر جاش، در نتیجه اجالتا به تفریج وخیابون گردی مشغولیم،چیزی میخواید بگید سر راه براتون بگیرم.فعلا.
*دیدم کم کم دارم فراموش میشم گفتم یه ابراز وجودی بکنم تا شما دوستان که دائما از نبود من گله
دارید از نگرانی در بیاید!!! این مدتی که نبودم نه اینکه هیچ حرفی برای گفتن نداشته باشم،نه،اتفاقا حرف برای گفتن زیاد بود ولی حوصله ی نوشتن نداشتم،بنابراین ممکنه که با یه پست طولانی رو به رو بشید،آماده اید؟ بریم. *از خودم اگه بخوام بگم که فعلا نصفه نیمه مشغول درس خوندن هستم البته نسبت به قبل خیلی بیتر می خونم ولی هنوز باید بیشتر وقت بذارم. شدیدا کدبانو شدم رفت،هر چی مامانم گفت بذار غذا همرات کنم گفتم نه من میخوام رو پای خودم وایسم،دم به دقیقه از غذاهایی که می پزم عکس می گیرم تا نشون مادر جان بدم، دیگه خلاصه کنکوره رو که دادم اگه وقت داشتم شاید یه کتاب آشپزی نوشتم،شاید،قول نمیدم ، از الان بگم که بعدش گله نکنید! *خونه ی من طوریه که اگه کسی بخواد بیاد مهمونی با یه حساب سر انگشتی تقریبا باید دو روز قبلش به من خبر بده تا من بتونم اندکی از گندکاریامو راست و ریس کنم وگرنه مهمون محترم در جا جان به جان آفرین تسلیم می کند.محض نمونه امروز صبح که از خواب پاشدم،با وجود اینکه نزدیک به ۵ دست لیوان،فنجان و ... در منزلمان وجود دارد،هیچی نبود که من بتونم توش چایی بریزم بخورم، دیگه مجبور شدم یکی ، فقط یکی از فنجونا رو بشورم تا بتونم صبحانه نوش جان کنم،البته شایان ذکر است که الان همه ی ظرفا رو شستم و همه جا رو تمیز کردم عینه یه دسته ی گل ولی همونجوری که عمر گل کوتاهه عمر تمیزیه خونه ی منم کوتاهه!!! *تو پست قبلی یادتونه در مورد استادم صحبت کردم،گفتم اون سه نقطه رو نمی تونین حدس بزنین، حالا میخوام در مورد اون سه نقطه بنویسم. ما چهار نفریم که جلو می شینیم منو یکی دیگه خیلی شلوغ می کنیم ولی اون دو تا نه،پایه ی من سر این جلسه نبود و کلا از چهار تامون فقط دوتا سر کلاس بودیم،منم گهگاهی تابلو نگاه می کردم، یه نیمچه چرتی هم می زدم. دوستم که کنارم نشسته بود یه کم جینگوله،هم از نظر آرایش و هم از نظر طرز پوشش ولی روی هم رفته دختر بدی نیست(حداقل من چیزی ازش ندیدم،رابطمون فقط تو کلاسه) این استاد یه کوچولو مکشل داره، کلا از آدمای جینگول خوشش میاد،البته قبلا متوجه رفتارش شده بودیم ولی دیگه تا این حد ضایع نبود( از نظر سنی سن بابابزرگ منو داره)خلاصه هر کسی به کار خودش مشغول بود و یه دانشجویی پای تابلو فرمولا رو می نوشت،تا اینکه استاده مربوطه زوم کرد رو دوست من، ما هم که تقریبا برامون عادی بود، بیخیال نگاش نکردیم ولی این دفعه دیگه ماتش برده بود و آنچنان دامن از کفش در رفته بود که عینکش از دستش افتاد وسط کلاس،منم که استاد کنترل کردن خنده، مگه می تونستم نخندم،من شروع کردم، بعد دوستمم نتونست خودشو کنترل کنه اونم خندید، دیگه بابابزرگ هم متوجه ضایع شدن خودش شد خندش گرفت رفت پای تابلو،همه ی بچه ها هم کنجکاو که بدونن چی شده ،ولی ما چیزی نگفتیم.! *دیگه بسه،حوصله ی نوشتن ندارم! اتفاقات جالبتر هم زیاد بودنا، احتمالا پست بعدی در موردشون می نوسیم.فعلا. اضافه شد شدیدا به انرژی مثبت احتیاج دارم
* بعد از اون پست حال بهم زن و ضد حال و خالی از هر گونه شور و شعف، اگه خدا قسمت کنه این
پست همچین بفهمی نفهمی بیتر شده، نه که پست بهتر شده باشه ها ، نه، حال نویسنده ی پست بهتر شده . باشد که مورد قبول درگاه خوانندگان قرار بگیرد. *از کجا بـــــــــــــگم؟؟؟ آهان، آقا من فقط ۴ روز نبودم و نتونستم به وب دوستان سر بزنم، از صبح که بیدار شدم همین جوری یه بند دارم وب میخونم، بابا من به خودم و چشای عزیزم رحم نمی کنم شماها رحم کنید،این صحنه رو مجسم کنید که من بعد از ۱۲ ساعت پشت سر هم کلاس و ۲ الی ۲:۳۰ توی جاده بودن( برای رسیدن به منزل عزیزتر از جان) و ۷ ساعت خوابیدن برای رفع استراحت که خودمم می دونم که کم خوابیدم و و و این و خیلی مهمه و داشتن حساسیت پاییزی که از کله ی صبح تا ۱۱، ۱۲ ظهر یه بند چشمان عزیزم مثه ابر بهار ببارن اونوقت من بشینم وب بخونم، خوب این چشمای عسلم، قربونشون برم، فدای چشمام بشم... دیگه باز نمیشن که مادر جون، نتیجتا به درس و مقش نمی رسم و نتیجتا مادر جانمان بر سر عزیزمان غر غرات می پاشن!!! * به نظر من اینکه آدم با یه استاده نچسب و بد اخلاق و ...( این نقطه چینو مطمئنا هیچ کدوم نمی تونید حدس بزنید) دو روز پشت سر هم، اونم چه ساعتی؟، ۸ تا ۱۰ کلاس داشته باشه نهایت بدبختی و بد اقبالی طرفه، حالا اگه طرف سر کلاس هم چین استاد گیری ردیف جلو بشینه خیلی دل و جرات داره حالا اینم هیچ اگه در حالیکه ردیف جلو نشسته، بلند بلند با بغل دستیش هی بگه و هی بخنده ، خیلی اعتماد به نفس داره، حالا اینم هیچ اگه استاد دعواش کنه( جلو یه مشت سال پایینی) و اون به جای اینکه شرمنده بشه از استاد اشکال بپرسه دیگه خیلی روش زیاده !!! فک کن من همچین کاری کرده باشم، جلسه ی بعدش هیچ کس حاضر نشد بیاد پیشم بشینه الا یه نفر اگه گفتی کی؟؟؟ خوب معلومه دیگه همون بغل دستیم که با هم کلی حرف زدیمو خندیدیم دیگه! * الان من دوباره دچار احساسات کاذب میشم جوجمون به دنیا اومد، الهی من قربونش برم( دچار احساسات کاذب شدم، قربونت بشم یا برم؟)، الهی فدات بشم، الهی عمت پیش مرگت بشه عزیزم. جوجه که جوجه نبود وقتی به دنیا اومد ماشا الله بزنم به تخته( الهی عمش پیش مرگش بشه) خروس بود، البته من از خروس بودنش زیاد راضی نیستم ولی چه کنم دیگه می سوزم و می سازم! زنگیدم به دخی خاله میگم نگهش دار واسه خودم، میگه باشه ولی برو تو فریزر تا بچم بزرگ بشه، اونوقت اگه پسندیدت یه فکری برات می کنم( هی ببین به چه روزی افتادم) بهش میگم بچت نق نقو که نیست میگه نه از همین الان معلومه بچه ی بی عرضه و سوسولیه، فقط می خوره و می خوابه،الهی من فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااات بشم گوگولی من! *قبلا تعریفیده بودم که با یکی از این ارشدی های محترم دعوا کردم و استاد از آب در اومد، حالا این یکی دعوا رو هم داشته باشید تا ببینم پسر رئیس دانشگاه نباشه یه وقت. من نمی دونم آدم وقتی ارشد قبول میشه ییهو سنش زیاد میشه؟، بابا تا دیروز تو رو آدمم حساب نمی کردم، حالا تقی به توقی خورده و ارشد قبول شدی و خودتو برای من می گیری که چی بشه اونوقت؟ من نمی دونم کت و شلوار تنت کردی، خیلی تو دل برو شدی دیگه، آره؟؟؟ حتما جلو آینه کلی هم قربون صدقه ی خودت میری؟ واسه من چشم و ابرو میاد تحفه، الاغ جون من صد تای تو رو میبرم لب چشمه، تشنه بر می گردونم، حالا فک کردی قراره عاشقت بشم که چشم و ابرو میای برم؟؟؟ شیطونه می گه ...! تا اینجا رو داشته باشین، فردا پس فردا که خبر آوردن من معلق شدم، بدونید که از کجا آب خورده. *احساسم بهم میگه که خیلی حرف زدم.فعلا.
*سلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام چرا همیشه باید گفت ســــــــــــــــــــــــــــلام؟من نمیخوام اینجوری بگم مگه زوره؟! احوالتان چطور است؟ اگر از حال ما بپرسید همین بس که عنوان را بخوانید و بفهمید چه خبر است؟ نه اینکه فکر کنید که می خواهیم آه و ناله سر دهیم نه خیر جانم، آآآآآآآآآآآآآآآآآآآااما از دلقک بازی های قبل هم خبری نیست، فعلا سرمان بر تنمان سنگینی می نماید. * آی من تنبل شدم،آی من تنبل شدم یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید، حال و حوصله ی تایپ کردن هم ندارم، نه اینکه فک کنید وب خونی رو گذاشتم کنار، نه اصلا این وصله ها به من نمی چسبه، همه ی مطالبتونو می خونم ولی حس اینکه کامنت بذارم نیست ، به بزرگواری خودتون ببخشید دیگه. قول میدم ییهو بیام مخ همتونو بخورم. *همین جا به نیلوی عزیزم تبریک میگم و خالصانه و صادقانه، از ته عمقم بهت میگم که واقعا حسودیم شد،(حالا ادامــــــــــــــــــه داره)،من خیلی دوست دارم ویولت عزیز رو از نزدیک ببینم و خوشا به حالت که تونستی ببینیش، حالا این دفعه میدم سایتو هک کنن تا خودم دوم بشم و برم از نزدیک ببینمش. * از بس این هفته پول دادم، دیگه اعصاب برام نمونده،چه معنی داره، راه به راه از آدم پول می گیرن، حالا اینجاش جالبه،مجتمعی که خونه ی ما توش هست ومن فعلا صاحب خونه هستم، همچین بفهمی نفهمی اسمش آدم پولدارا رو جلو چشت میاره، همین که به تاکسی میگی فلان جا آن چنان جلوت ترمز میزنن که بیا و ببین، وقتی هم میخوای پیاده بشی آن چنان ضد حال بهت می زنن که کاردت بزنن خونت در نمیاد، آخـــــــــــــــــــــــه آقای راننده، به من چه ربطی داره که تو فک می کنی من پولدارم سوبله باهام حساب میکنی،آقا ما از اون مجتمع فقط خونشو داریم، نه کلاس آدماشو داریم نه پولشو، چرا اینقده به من فشار میارید،چرا با اعصاب من بازی می کنید، چرا منو مجبور می کنید با این کمر دردم هی با خط یازده حال کنم، هـــــــــــــــــــــــان؟؟؟چـــــــــــــــــــــــــــرا؟؟؟ *اوضاع درس خوندن بد جور قمر در عقربه،خدا رحم کنه چه گندی بزنم من امسال، بعد از کنکور باید سر به بیابون بذارم،اگه جای خوبی سراغ دارید خبرم کنید.یه روز می خونم دو روز دور کتابا نمیرم، باز افتادم رو دنده ی تنبلی،من نمی دونم چرا این دنده های من هی قاطی می کنن، خلاصه فعلا با دنده ی تنبلی دارم گاز میدم، می ترسم موتورم قاطی کنه کار دستم بده( عجب جمله ی فنی ای گفتم) *این روزا یه هولی تو دلم هست،دائم منتظر یه خبری یه چیزی هستم که تو دلمو خالی کنه، از اونجایی که هر وقت یه همچین احساسی داشتم درست از آب در میومده، فعلا آب روغن قاطی کردم، فقط خدا کنه حدسم درست نباشه که...؟؟؟ *خوبه حوصله ی نوشتن نداشتم، وگرنه معلوم نبود چقدر وراجی می کردم، فعلا.
*به خدا عنوان کم آوردم خودمون بمونیم. *این هفته زندگی مجردی رو شروع کردم، خوب بود خوشمان آمد، ولی این مامانم نفس آدمو بند میاره، از اینکه چند تا لیوان آب خوردی تا چند بار گلاب به روتون روم به دیفال رفتی ... سوال میکنه، دم به دقیقه دارم گزارش میدم که چیکار کردم چیکار نکردم ای که دارم از کتاب بگیر تا کفش ورزشی هام وسط هال هستن، به نظر من آدم باید وسایلش دم دست باشه اصولا من وقتی چیزی رو مرتب می کنم ، دیگه نمی تونم پیداش کنم. *هنوز ماشین دار نشدم،یه مشکل خوچولو برای پارکینگ پیش اومده تا رفع نشه ماشین بی ماشین، فعلا با خط یازده حال میکنیم ، دیگه خیلی خسته بشم آجانس می گیرم، هان تا یادم نرفته، به غنایم اینجانب افزوده شد ، پدر جان در یک عملیات سورپرایزینگ لب تابشون رو به اینجانب دادن تا دختر جانشون که قراره خدای ناکرده، دور از جون، بلا به دور، گوش شیطون کر یه کوچولو به اندازه ی سر سوزن درس بخونن از تمامی امکانات برخوردار باشن، یعنی خاک دو عالم توی سر منه اگه قبول نشم. *وای از دست این آدمایی که برای خودنمایی دست به هر آب و آتشی می زنن.این ترم تربیت بدنی مد شدم، یعنی دیگه فکم کش اومده بود میخوان ورزش کنن( یه عده هم در حال بازسازی آرایششون بودن الکی خودتو عذاب میدی که تو چشم بیای آخه، مگه ارزشی هم داره، که چی بشه؟؟؟ *دیگه هم اینکه تا آخر این ماه اولین نوه ی خانواده به دنیا میاد بینه.هفته ی پیش رفتیم خونه ی دختر خاله تا سیسمونی جوجشو ببینیم، الهی من همون جا دچار احساسات کاذب شده بودم و می خواستم جوجه ی به دنیا نیومده رو بخورم. چون خیلی بودیم من رفتم تا به دخ خاله کمک کنم راه بره) وقتی داشتیم خداحافظی می کردیم رضا بهم گفت انشالله میام عروسیت جبران می کنم منم با کمال پررویی گفتم چرا وعده ی سر خرمن میدی *احتمالا فردا بابا میره اصفهان، آخه همکلاسی های دانشگاهش یه گردهمایی تشکیل دادن برای ورودی های ۵۷، خیلی باحاله، منم میخوام برم ولی حیف که کلاس دارم. *خوب دیگه به اندازه ی کافی گزارش دادم، خوش باشید،فعلا.
سلام علیــــــــــــــــــــــــــــــکم *چطورید؟ خوش می گذره؟ عیدتون مبارک، انشا الله امروز بهتون خوش بگذره، به من که تا حالا خوش گذشته .سونوگرافی. *هفته ی اول یونی خیلی خوش گذشت، اولین کلاسمو یه ربع دیر رسیدم هاست و استادش هم از اونایی که گیر سه پیچ داره، منم دیدم زشته همین اول بخوام جلو یه مشت جغله کم بیارم و نرم تو، بنابراین با نهایت اعتماد به نفس در حالیکه به چشم استاد نگاه می کردم رفتم تو، تا چند دقیقه استاد همین جوری نگام کرد بعدم قوانین مزخرف کلاسشو گفت و که یکی از اونا این بود که اگه دیر اومدید سر کلاس نیاید ی بعد بیاید. *یه سرم به خوابگاه زدم و شنبه شب خودمو مهمون کردم، کلی از دیدنم ذوق کردن فحش نثارم کردند یه آدم... فرستاده بودن، کلی به ریششون خندیدم و مخسرشون کردم *در به در دنبال کارام هستم ، دارم برای خونه وسیله می خرم( همون خونه ای که قراره امسال برم توش زندگی کنم)کلی کار ریخته رو سرم و هیچ کدوم هم درست حسابی انجام ندادم پنجشنبه خونه باشم و جمعه ها برم خونه ی خودمون( شهری که توش درس می خونم با شهری که توش زندگی می کنم سه ساعت و نیم فاصله داره) *دیگه هم اینکه شهر در امن و امان هست ، دزدان همه رفتند آسوده بخوابید. تا بعد.
* اگه پست قبلیو خونده باشید ، گفته بودم که قراره تا ۵ یا ۶ ماه صبر کنن بلکه نظر من عوض بشه، منم
گفتم تا اون موقع خدا بزرگه شایدم نظرم عوض شد و بله رو گفتم هفته که این موضوع مطرح شده، کل سیستم من بهم ریخته، از همه بدتر خوابمه که با کوچکترین چیزی بهم می خوره، تازه داشتم با خودم کنار میومدم و برنامه ی درس و دانشگاه و ... رو جفت و جور می کردم، که باز دوباره زنگ زدن،اونم کی درست وقتی که داشتیم بزنگاه رو می دیدیم، من کوسن گرفته بودم تو دستم، هی این کوسنو تو دستم فشار میدادم و یا مشتی ،لگدی ،چیزی نثارش می کردم. خلاصه مامانش می گفت من خودم باهاش صحبت می کنم و راضیش می کنم ، منم از اون طرف برای مامانم خط و نشون می کشیدم که نه، دوباره می گفت اگه لازمه خودش باهاش صحبت کنه تا راضی بشه، در اون لحظه اگه گاری دهن منو نگرفته بودم یه دادی، فریادی چیزی زده بودم. لبخند تحویل می داد خبر بدیم.من کاملا متوجه شدم که ۵ یا ۶ ماه دیگه یعنی چی، چقدر روزا تند می گذرن دونم اون بنده ی خدا که اینقده مغرور بود و تا وقتی من یادمه به زور با هم سلام علیک می کردیم، چی شده که حالا ول کن نیست،به قول گاری لابد عاشق شده مادر. بد جور گرفتار شدم، نمی دونم چیکار کنم توجیه میشه یا من، از یه طرف مامانمه که زیاد راضی نیست از یه طرف دیگه بابامه که صد در صد موافقه، دلایل مامان درسته دلایل بابا هم درسته، بابا کلی نگاه میکنه و به قولی مردونه و مامان جزئی نگاه می کنه و به قولی زنونه.تو این یک هفته به خیلی چیزا فکر کردم ولی هنوز نتونستم فکرامو جمع بندی کنم. تا ببینیم چی پیش میاد، خدا آخر عاقبت منو به خیر کنه برای پست قبلی خیلی بهم لطف کردین و نظرتونو گفتین و واقعا هم استفاده کردم، می خوام از انوشیروان عزیز تشکر کنم که واقعا حرفاش بهم کمک کرد( کامنت خصوصی گذاشته دنبال کامنتش نگردید جونم و همسر عزیزم دکی پیوند راستی تا یادم نرفته تولد خواهری گلم( گاری) رو بهش تبریک میگم، خوبی داشته باشی، و مثه امسال اینقده اذیت نشی. خواهر گلم همه ی آرزوم برات اینکه آرزوهات برآورده بشه. خیلی حرفیدم،تا بعد.
* ۲ روز با خودم کلنجار رفتم تا اومدم اینجا بنویسم، با خودم می گفتم این مطلب ربطی به مطالب قبلیم
نداره پس بهتره ننویسم، ولی عنوان وبلاگ من آنچه بر من می گذرد هست، این موضوع هم تو زندگیم اتفاق افتاده، به کسی هم ربطی نداره من چی می نویسم و چی نمی نویسم، نتیجتا هیچ گونه انتقادی رو در این مورد نمی پذیرم. *چیزی که می خوام در موردش بنویسم، شاید به نظر خیلی عادی بیاد ولی برای آدمی مثه من که از جزییات هم نمی گذره مهمه.می خوام در مورد زندگی بنویسم، چیزی که بارها به شوخی گرفتمش و ازش رد شدم،ولی هیچ وقت کسی رو نرنجوندم یا حداقل تمام تلاشم این بوده، برام دوست و دشمن مهم نیست فقط دوست ندارم کسی از دستم برنجه( البته اگه نا خواسته بوده در همین جا ابراز شرمندگی می کنم)می خوام در مورد ازدواج حرف بزنم، چیزی که این چند روزه بد جوری ذهنمو درگیر خودش کرده،من آدمی نیستم که بگم حتما در فلان سن باید ازدواج کنم یا بگم من حتما باید به این شیوه و یا اون شیوه شخص مورد نظرمو پیدا کنم یا اگه شخص مورد نظرم این ویژگی رو نداشته باشه عمرا قبول کنم،نه بر عکس می تونم با پایین و بالای بعضی از ویژگی ها کنار بیام،ولی هیچ وقت جدی به این قضیه فکر نکرده بودم، شایدم مورد جدی پیش نیومده بود که بخوام بهش فکر کنم، همیشه بدونه اینکه بپرسم طرفم کیه، با چهار تا سوال در پیت از مامان یه نقطه ضعف پیدا می کردم و جواب منفی می دادم و از این کارم بسی خوشحال بودم، تا اینکه چند روز پیش موردی پیش اومد که هر کاری کردم هیچی برای نه گفتن پیدا نکردم، قضیه جدی شد و این دفعه بابا باهام صحبت کرد همه ی حرفاشو که زد گفتم نه، گفت نه ی تو برای من قابل احترام ولی یه چیزی بگو تا بتونیم جواب اونا رو هم بدیم( از اقوام دور و از دوستان نزدیک بودن) گفتم وقت میخوام تا علت بگم،ولی هر چی فکر کردم هیچی پیدا نکردم گفتم یه جوری تمومش کنید بگید می خواد درس بخونه و فعلا چنین قصدی نداره، مامان می گفت بابات باید تلفنو جواب بده ، بابام می گفت مامانت باید جواب بده( هر دوشون تو رو دربایستی مونده بودن چون طرف از هر نظر خوب بود ) بالاخره زنگ زدن مامانش تا فهمید جواب منفیه گفت یعنی هیچ شرطی هم نمی خواد بذاره؟! گفتیم نه و بنده خدا خداحافظی کرد، دو دقیقه بعد شوهرش زنگ زد که ببخشید خانومم شوکه شد درست خداحافظی نکرد ، حالا واقعا جوابش منفیه؟، بابا هم گفت بله، بنده خدا هم گفت ما صبر می کنیم شاید نظرشون تا ۵ یا ۶ ماهه دیگه عوض شد. هیچ کس هیچی به من نگفت ولی خودم عذاب وجدان گرفتم،من همیشه از اینکه کسی با احساساتم بد برخورد کنه یا اصلا احساستمو در نظر نگیره بدم میومده و میاد ولی دقیقا همین کارو خودم کردم، بدون هیچ فکری گفتم نه، از نه گفتنم پشیمون نیستم ولی از تاثیر نه گفتنم ناراحتم، امیدوارم منو ببخشه و بیخیال من بشه چون بازم جواب من نه هست. * امسال قراره یه زندگی کاملا مجردی رو تجربه کنم، چون خونه و ماشین در اختیارمه تا برای رفتن به دانشگاه و کلاسام مشکلی نداشته باشم،تو رو خدا دعام کنید من حتما باید ارشد قبول بشم حداقل برای اینکه از عذاب وجدان خودم کم کنم. *اصلا برام مهم نیست که از این نوع نوشتن خوشتون میاد یا نه، من باید یه جوری خودمو خالی می کردم.فعلا. اضافه شد اگه فردا ، پس فردا خبر آوردن من نامزد کردم جا نخوریدا، دوباره تماس گرفتن قراره اول مامانش رو مخم کار کنه و اگه نتیجه نگرفت خودش بیاد رو مخم کار کنه.
دیروز افطاری رفتیم باغچه ی ما، یه جای با صفاست که خارج از شهره، ۲۷ نفر ، گشنه وتشنه دهن روزه
ساعت ۲ رفتیم و ساعت ۱۲ بر گشتیم. جاتون خالی بسی خوش گذشت ولی یه خوچولو حال من گرفته شد، گذاشتیم اونم فقط راه صاف و نه کوهنوردی، خلاصه ساعت ۴ راه افتادیم اولش قرار نبود برما ولی کلی منو وسوسه کردن ، منم تو رو درباستی رفتم، ۴۵ دقیقه اول خوب بود و هیچ اتفاقی نیفتاد، البته فهمیدم سرم کلاه گشادی گذاشتن چون نه تنها راه صاف نبود بلکه مسیر یه کوه بود که چون بارون خورده بودجای پا گذاشتن نداشت.خلاصه از اون جایی که من هزار و یک درد دارم ساعت یادم اومد ای دل غافل که من قرص نخورده راه افتادم تونم برم ولی استراحتگاه بعدی حالم بد شد، قرار شد منو بر گردونن ولی از کدوم راه تنها راهی که بود این بود که بشینی رو سنگا چشمتم ببندی هر کجا خوردی به سنگ چشمتو باز کنی، خلاصه به راه ادامه دادیم عموم می گفت فقط ۲۰ دقیقه دیگه مونده الان می رسیم، ۲۰ دقیقه همانو ۲:۳۰ همان. به قدری حالم بد بود که بعضی جاها اصلا دنبال راه نمی گشتم می گفتم پایین می بینمتون و سر می خوردم، بابا می گفت تو که پول این شلوارو ندادی که دلت نمی سوزه همین جوری میری،کارم به جایی کشید که هر ۱۰ دقیقه استراحت می دادن، نزدیکای ساعت ۷ رسیدیم پایین، حالا هر چی نگاه می کنم دیدم به به، رسیدیم اول روستا، یعنی چیزی نزدیک به ۱ کیلومتر رو باید پیاده میرفتیم، من تلو تلو خوران عمو رو تهدید می کردم که برسیم خونه پسرتو می گیرم می زنم تهدید کردن بودم که دیدم اون یکی عمو( با دوستای بابا رفته بودیم) بوق بوق زنان داره میاد که سوارمون کنه، انگار که دنیا رو بهم داده باشن، چون نمی تونستم حرف بزنم فقط بعنوان تشکر یه لبخند زدم دیفال بالا آوردم، تقریبا بیحال نشستم رو زمین تا آبجوش نبات بهم دادن حالم جا اومد، بعد دیگه مثه دسته ی گل نشستم اونجا و از خوراکی و غذا هرچی بود برام آوردن و منم نامردی نکردم و همه رو خوردم تقویت کردم وامروز هم چون دیروز خیلی انرژی از دست داده بودم در استراحت به سر می برم و یه مرخصی یه روزه برای خودم تجویز کردم.می خواستم عکس خودم و اون روستا رو براتون بذارم ولی سرعت پایین بود آپلود نشد. *رفتم موسسه و ثبت نام کردم،۵۰۰ تومان ناقابل ازم گرفتن و قرار شد این ترم فقط ۱۰ واحد بگیرم تا وقت برای مطالعه داشته باشم، تو رو خدا دعام کنید *دیگه همین، فعلا.
*سلام،سلام،سلام
خوفید؟خوشید؟ منم اااااااااااااااااااااااای بد نیستم، ملالی نیست جز ... پست جدیدنیلو و نسرین باعث شد تا منم تصمیم بگیرم از سوتی های دانشگاهی بنویسم ولی هر چی به دوگوله فشار آوردم هیچی یادم نیومد سوتیام کو!!! خلاصه فهمیدم که یا سوتی هامو لولو برده یا اینکه من خیلی بچه ی خوب و مثبت و سر به زیری هستم و اصلا سوتی ندادم اینهمه رفتم و اومدم دو تا سوتی به درد بخور ندارم، واقعا جای تاسف داره، آدم جزو قشر فرهیخته محسوب بشه ولی سوتی نداشته باشه باد رفته رو بکنم. * دیروز خیر سرمون رفتیم یونی،( البته ما هم سیستم انتخاب واحد اینترنتی داریم ولی از تو یونی اینکار آسون تر انجام میشه.) برای یه درسی لازم بود امضای بچه ها با شماره دانشجوییشونو داشته باشم تا بتونم درخواست بدم این بود که کاغذ به دست دنبال این و اون بودم با هزار تا توضیح ازشون امضا می گرفتم ،حد وسط ندارم، خلاصه در یکی از این امضا گرفتنا که انتهای خشونت بودم(یعنی من رسما بدبخت میشم اگه یکی ازهمکلاسیا این وبو پیدا کنه) رفتم جلو گفتم آقای فلانی اینو به این دلیل امضا کن، بنده خدا نزدیک بود سکته کنه، مثه بید می لرزید، فک کنم در اون لحظه خشانت خونم زده بود بالا. می خواست پای عقد نامشو امضا کنه، فقط مونده بود یه دستمال کاغذی دستش بگیره عرقاشو پاک کنه.یهنی من اینقده وحشتناک بودم، آیا؟! یک ساعت بعد * الهی گور به گور بشه ب ل ا گ ف ا من یک ساعته دارم تایپ می کنم خیر سرم نشستم کلی شکلک جینگول پیدا کردم، ییهو همش پاک شد منم دیگه نمی نویسم شکلکای منو پاک نکنی * راستی من کلاس کنکور ثبت نام کردم * برنامه ی هفتگی من درست مثه اینکه با مسلسل سوراخ شده باشه، از بس که گنده تازه شاهکار زدم و تربیت بدنی ۱ و ۲ رو هم با هم گرفتم، چــــــــــــــــــــــه شود؟! * خوب دیگه برم تا بیش از این مجبور نشدم چرت و پرت بگم اضافه شد بالاخره یه سوتی یادم اومد دوستان مطلع هستید که من کلا با واژه ی ارشد مشکل دارم می خوام له شون کنم،یه بار با دوستم رفتیم آی تی، یه قسمت هست مخصوص همین افراد منفوره و بقیه کامپیوترا مال بچه های کارشناسی، منم چون عجله داشتم همین که یه کامپیوتر خالی پیدا کردم پریدم پشتشو ، صفحه های بازو مینیمایز کردم( نشد انگلیسی بنویسم ی مورد نظرم باز نشده بود که صدای دادو بیداد یکی بلند شد که پاشو اینجا جای منه، کی گفته بشینی من دارم اینجا کار می کنم، و ... منم که دل خوشی از این ارشدیا ندارم دادو گذاشتم سرش که شما جات اینجا نیست و من دارم از کامپیوترای خودمون استفاده می کنم، تو چرا اینجایی و ...بیا بگیر اصلا نخواستم و بلند شدم رفتم، بعدها فهمیدم که ایشون استاد هستن و من بخت برگشته باید باهاشون درس بگیرم، و این طوری شد که مجبور شدم این درس رو معرفی به استاد بگیرم
|
About
نمی دانم؟ Archivesآبان 1387مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 Links
خانوم لنگ دراز |